محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5199
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : هادى راى وى را پذيرفت و بگفت تا او را رها كنند . محمد بن يحيى گويد : از آن پس كه پدرم با هادى سخن كرد ، وى مصمم شد كه رشيد را خلع كند - كه جمعى از غلامان و سردارانش او را بدين كار واداشته بودند - چه هارون خلع را بپذيرد و چه نپذيرد - و سخت نسبت به دو خشم آورد و با او سخت گرفت . يحيى به دو گفت : « از هادى براى رفتن به شكار اجازه بگير و چون برون شدى دور برو و وقت بگذران . » گويد : هارون رقعه اى داد و اجازه خواست . هادى به دو اجازه داد كه سوى قصر مقاتل رفت و چهل روز آنجا بماند ، چندان كه هادى از كار وى شگفتى كرد و از ماندن وى برنجيد ، به دو مىنوشت كه باز آيد اما او بهانه مىآورد تا كار بالا گرفت كه هادى آشكارا وى را دشنام مىگفت و وابستگان و سردارانش به او زبان درازى مىكردند ، در آن وقت فضل بن يحيى بدر خلافت نايب پدر خويش و رشيد بود و اين خبرها را براى وى مىنوشت كه باز آمد و كار به درازا كشيد . يزيد ، غلام يحيى بن خالد گويد : خيزران ، عاتكه را كه دايه هارون بود پيش يحيى فرستاد كه پيش روى وى گريبان دريد و مىگريست و مىگفت : « بانو مىگويد : خدا را ، خدا را ، در باره پسرم به ياد آر ، او را به كشتن مده ، بگذار آنچه را برادرش از او مىخواهد و منظور دارد بپذيرد كه بقاى وى را بيشتر از دنيا و هر چه در آن هست دوست دارم . » گويد : يحيى به دو بانگ زد : « ترا با اين چكار ، اگر چنان شود كه تو مىگويى ، من و فرزندان و كسانم پيش از او كشته خواهيم شد ، اگر بدخواه وى باشم ، بدخواه خودم و آنها كه نيستم . » گويد : و چون هادى ديد كه يحيى بن خالد با وجود حرمتها كه به دو كرد و تيولها كه داد و عطيه ها كه فرستاد از نظرى كه در باره هارون داشت بر نمىگردد كس فرستاد و او را تهديد كرد كه اگر باز نماند كشته مىشود .